گفتوگوی احمد اخوندی با مرتضی امیرعباسی، مترجم کتاب «دام نبوغ» اثر دیوید رابسن

برگرفته از گفتگوی احمد آخوندی با مترجم کتاب دام نبوغ در خبر آنلاین
در سالهای اخیر، پرسشی آزاردهنده بهطور مداوم ذهن افکار عمومی را درگیر کرده است: چگونه ممکن است مدیران باهوش و تصمیمگیرانی با بالاترین مدارک دانشگاهی، رتبههای درخشان، و سابقههای علمی معتبر، تصمیماتی بگیرند که نتایج آن برای جامعه فاجعهبار است؟ چرا «هوش» که قرار بود سپر حماقت باشد، خود به ابزاری برای توجیه خطا تبدیل شده است؟
در گفتوگوی پیشین ما با دکتر کیوان شعبانیمقدم، مترجم کتاب «در وسط گود»، تمرکز بر پدیدهای بود که هری فرانکفورت آن را «تولید حرف مفت» مینامد؛ یعنی استفاده از زبان پیچیده و استدلالهای شبهعلمی برای پنهانکردن بیدانشی و شانه خالیکردن از مسئولیت. اینبار اما، با ترجمه فارسی کتاب «دام نبوغ» (The Genius Trap) نوشته دیوید رابسن توسط مرتضی امیرعباسی و انتشار آن از سوی انتشارات ترجمان علوم انسانی، فرصتی فراهم شده تا به لایه عمیقتری از این بحران بپردازیم: ویروسشناسی شناخت نخبگان.
این گفتوگو تلاشی است برای کالبدشکافی این پدیده: چگونه هوش بالا، نهتنها مانع حماقت نمیشود، بلکه در شرایط خاص میتواند آن را تشدید کند؟ و مهمتر از آن، شهروندان چگونه میتوانند مدیران باهوش و متخصصان مسئولیتپذیر را از شارلاتانهای خوشسخن تشخیص دهند؟
پرده اول: گناه نخستین؛ پرستش خدای دروغین IQ
– جامعه ما، بهویژه در بوروکراسی و مدیریت، دچار نوعی IQپرستی است. مدرک، دانشگاه معتبر و زبان قلمبهسلمبه، مترادف شایستگی تلقی میشود. «دام نبوغ» چه ضربهای به این اسطوره میزند؟
ضربهای اساسی و ویرانگر. دیوید رابسن کتاب را با یک ادعای رادیکال آغاز میکند: هوش (IQ) و عقلانیت (Rationality) نهتنها یکی نیستند، بلکه در بسیاری موارد در تضاد با یکدیگر عمل میکنند. این شاید بزرگترین مغالطه قرن بیستم باشد؛ مغالطهای که بخش بزرگی از سیستمهای تکنوکراتیک مدرن، از جمله در ایران، بر آن بنا شدهاند.
برای توضیح این شکاف، کیت استانویچ، عصبشناس شناختی، اصطلاحی کلیدی را معرفی میکند: Dysrationalia که من آن را «کژخردی» یا «اختلال منطق» ترجمه کردهام. کژخردی یعنی ناتوانی در تصمیمگیری عقلانی، علیرغم داشتن هوش بالا.
رابسن برای نشاندادن این پدیده به مثالهای تاریخی تکاندهندهای متوسل میشود. سر آرتور کانن دویل، خالق نابغهی شرلوک هلمز، با تمام هوش تحلیلیاش، به وجود پریها باور داشت و فریب دو دختر نوجوان را خورد. یا کری مولیس، برنده جایزه نوبل شیمی و مبدع تکنیک PCR، که نقش حیاتی در زیستفناوری داشت، همزمان منکر ارتباط HIV با ایدز بود، به طالعبینی اعتقاد داشت و مدعی ملاقات با یک راکن فضایی شده بود.
نکته اینجاست: این افراد احمق نبودند. آنها قربانی دام نبوغ بودند. رابسن یک استعاره دقیق بهکار میبرد:
هوش خام مثل موتور ماشین است؛ اگر فرمان و نقشه نداشته باشید، موتور قویتر فقط شما را با سرعت بیشتری به ته دره میبرد.
پرده دوم: خست شناختی و آزمون زنده حماقت
– آیا میتوان این دام را بهصورت عملی نشان داد؟ مخاطب چطور بفهمد مغزش همین حالا در دام نبوغ افتاده؟
رابسن از آزمونی مشهور به نام آزمون بازتاب شناختی (CRT) استفاده میکند. این تست نشان میدهد که ذهن افراد باهوش، برخلاف تصور، اغلب تنبل و خسیس است. او این پدیده را خست شناختی (Cognitive Miserliness) مینامد: تمایل مغز به استفاده از میانبرهای ذهنی بهجای تحلیل دقیق.
اجازه بدهید یکی از مثالهای معروف کتاب را مرور کنیم:
معمای جک، آنه و جورج
– جک عاشق آنه است.
– آنه عاشق جورج است.
– جک متأهل است.
– جورج مجرد است.
سؤال: آیا یک فرد متأهل بهدنبال یک فرد مجرد است؟
گزینهها: بله / خیر / اطلاعات کافی نیست
پاسخ اکثر افراد تحصیلکرده این است: «اطلاعات کافی نیست»، چون وضعیت تأهل آنه مشخص نشده. اما این پاسخ غلط است. پاسخ درست «بله» است؛ چون جک (متأهل) بهدنبال آنه است و آنه، در هر حال، فردی است که به یک مجرد (جورج) علاقه دارد.
جالب اینجاست که دانشجویان هشت دانشگاه برتر آمریکا (آیویلیگ) نیز نرخ خطای بالایی در این سؤال داشتند. این نشان میدهد هوش بالا، مانع خطای شناختی نمیشود.
اما فاجعه اصلی بعد از خطا رخ میدهد.
پرده سوم: از خطا تا «تولید حرف مفت»
وقتی مدیران یا نخبگان دچار خطا میشوند، دو راه دارند:
۱. پذیرش اشتباه
۲. توجیه اشتباه
مشکل اینجاست که هوش بالا اغلب مسیر دوم را جذابتر میکند. این همان چیزی است که هری فرانکفورت «Bullshit» یا «حرف مفت» مینامد. رابسن توضیح میدهد که هوش، فقط ابزار کشف حقیقت نیست؛ بلکه میتواند ابزار توجیه باورهای غلط هم باشد.
در این مرحله، دو مکانیسم فعال میشود:
۱. مهندسی توجیه
ذهن فرد باهوش مثل یک وکیل مدافع عمل میکند، نه یک قاضی. تمام توان تحلیلی و زبانی او صرف اثبات این میشود که چرا تصمیم اشتباه، در واقع درست بوده است. زبان پیچیده، مدلهای انتزاعی و اصطلاحات تخصصی، نقاب بیدانشی میشوند.
۲. نقطه کور سوگیری
افراد باهوش استاد دیدن خطای دیگراناند، اما نسبت به سوگیریهای خودشان کورند. این ترکیب منجر به تکبر معرفتی میشود؛ حالتی که فرد در برابر نقد، شواهد جدید و بازخورد واقعی واکسینه میشود.
این دقیقاً همان چیزی است که نسیم نیکلاس طالب آن را Intellectual Yet Idiot (IYI) مینامد: «روشنفکرِ احمق». کسی که آنقدر در مدلهای ذهنیاش غرق است که نمیفهمد که نمیفهمد.
پرده چهارم: وقتی سازمانها حماقت را پاداش میدهند
– آیا این فقط یک مشکل فردی است؟ یا ساختارها هم مقصرند؟
رابسن با ارجاع به کارهای متس آلوسون و آندره اسپایسر، مفهوم کلیدی حماقت کارکردی (Functional Stupidity) را مطرح میکند. حماقت کارکردی یعنی وضعیتی که در آن سازمانها بهطور سیستماتیک تفکر انتقادی را سرکوب و اطاعت کورکورانه را تشویق میکنند.
در چنین سیستمی، مدیر یا کارشناس باهوش خیلی زود یاد میگیرد:
- سؤال خطرناک نپرسد
- گزارش غیرواقعی را تأیید کند
- با جریان غالب همراه شود، حتی اگر بداند مسیر اشتباه است
نتیجه، یک انتخاب معکوس است: افراد پرسشگر حذف میشوند و کسانی بالا میآیند که در «بازیکردن طبق قواعد غلط» ماهرند. خروجی نهایی، حماقت جمعیای است که توسط افراد بسیار باهوش اجرا میشود.
پرده پنجم: پوست در بازی و اختگی ادراکی
در اینجا نظریه رابسن با ایده کلیدی نسیم طالب، یعنی پوست در بازی (Skin in the Game)، به هم میرسد. رابسن مفهومی را معرفی میکند به نام خشکاندیشی اکتسابی (Earned Dogmatism)؛ یعنی فرد بهدلیل مدارک و موفقیتهای گذشته، احساس میکند حق دارد اشتباه نکند.
حال این را با «در وسط گود نبودن» ترکیب کنید. وقتی مدیر:
- از تصمیماتش سود شخصی میبرد
- اما هزینه اشتباه را جامعه میپردازد
یک پدیده خطرناک شکل میگیرد: انتقال انگلوار شکنندگی. این مدیران به تعبیر طالب، «توریستهای قدرت» میشوند؛ درد اشتباه را حس نمیکنند، پس چیزی یاد نمیگیرند.
پرده ششم: جعبهابزار شهروند هوشمند
– شهروندان چگونه میتوانند خود را در برابر این حماقت هوشمند محافظت کنند؟
رابسن و طالب، بهطور ضمنی، چهار فیلتر حیاتی پیشنهاد میدهند:
- آزمون کیف پول
بپرسید: خودت چقدر روی این تصمیم شرط بستهای؟ اگر منفعت شخصی در کار نیست، احتمال شارلاتانیسم بالاست.
- تکنیک فاصلهگذاری
اگر رقیبت این تصمیم را میگرفت، باز هم دفاع میکردی؟ ترجمه ساده حرفها، اغلب پوچی آنها را آشکار میکند.
- کالبدشکافی پیش از مرگ (Pre-mortem)
از تصمیمگیر بخواهید سناریوی شکست طرحش را توضیح دهد. ناتوانی در تصور شکست، نشانه کوری شناختی است.
- ردیابی شک مقدس
خرد واقعی همیشه با تردید همراه است. قطعیت مطلق، زنگ خطر دام نبوغ است.
جمعبندی: پایان عصر احترام به القاب
نتیجه روشن است. راه نجات، گذار از فرهنگ ستایش هوش و مدرک به فرهنگ مطالبه مسئولیت و عقلانیت است. بحران ایران، بحران کمبود نبوغ نیست؛ بحران فوران کژخردی و فقدان مسئولیتپذیری است.
پیام کلیدی «دام نبوغ» برای ایران این است:
باید از پرستش IQ دست برداریم و مطالبهگر RQ (ضریب عقلانیت) و «در وسط گود بودن» شویم.
شهروند هوشمند کسی است که القاب را نادیده میگیرد و به جای زخمها نگاه میکند؛ به هزینهای که تصمیمگیر واقعاً پرداخته است.
شعار نهایی ساده است:
اگر نمیتوانی با ما سقوط کنی، حق نداری برای پرواز ما تصمیم بگیری.
تمام.
اگر به دنیای بی نظیر کتاب اللخصوص کتب مدیریتی علاقهمند هستید و یا به دنبال ارتقای مهارتها و کاروکسب خود هستید. پیشنهاد میکنم صفحه اینستاگرام انتشارات بازاریابی را دنبال کنید تا با جدیدترین آثار دنیای مدیریت، بازاریابی، فروش و مذاکره و توسعه فردی آشنا شوید و از تخفیفات روز انتشارات بازاریابی مطلع شوید.


بدون دیدگاه